دریافت همین آهنگ
هشت بهشت
X
تبلیغات

هشت بهشت
ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام ، با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد
Home Post Contact Rss Mobile Version

دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده...

به یک دلخوشی کوچک...

به یک احوالپرسی ساده...

به یک دلداری کوتاه ...

به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...

به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!

به یک همراهی شدن کوچک ...

به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...

به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه ! ...

به یک وقت گذاشتن برای تو...

به شنیدن یک "من کنارت هستم ...

" به یک هدیه ی بی مناسبت ...

به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...

به یک غافلگیری ...

به یک خوشحال کردن کوچک ...

به یک نگاه ...

به یک شاخه گل... دل آدم گاهی ...چه شاد است ...

به یک فهمیده شدن ...درست !

به لبخند!

به یک سلام !

به یک تعریف !

به یک تایید به یک تبریک ...!!!

و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم دریغ می کنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ...

[ شنبه 24 خرداد 1393 ] [ 06:32 ] [ حسین محمدنژاد ]


دَم از بازی حکم میزنی..

دَم از حکم دل میزنی...

پس به زبان”قمار”برایت میگویم

قمار زندگی را به کسی باختم که “تک دل” را با “خشت” برید

جریمه اش ” یک عمر”  ” حســــرت” شد

باخت ِ زیبایی بود!

یاد گرفتم به “دل” ، “دل” نبندم

یاد گرفتم از روی “دل” حکم نکنم

دل” را باید ” بُــر” زد جایش “سنگ” ریخت

که با “خشت” “تک بــُری” نکنند

[ شنبه 24 خرداد 1393 ] [ 06:28 ] [ حسین محمدنژاد ]


از جنس کدام نور بودی ستاره من؟
که جسارت با تو بودن در من جنبید؟
و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم . . .
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و این شد . . .
عاشقانه ی آرام “من و تو”

[ چهارشنبه 14 خرداد 1393 ] [ 08:10 ] [ حسین محمدنژاد ]




یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

[ چهارشنبه 14 خرداد 1393 ] [ 08:07 ] [ حسین محمدنژاد ]

چه غم انگیز است عادت کردن،هرچه پیر تر می شویم بیشتر عادت می کنیم که عادت کنیم،دیگر مجالی برای حیرت کردن نیست، بیا بشکنیم عادت عادت کردن را...

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 15:33 ] [ حسین محمدنژاد ]


برایت رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور که از میانشان چندتایی برآورده شود. برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی آنچه را که باید دوست بداری و فراموش کنی آنچه را که باید فراموش کنی. برایت شوق آرزو میکنم. آرامش آرزو میکنم. برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی و با خنده ی کودکان. برایت آرزو میکنم دوام بیاوری در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار. بخصوص برایت آرزو میکنم که خودت باشی...!

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 15:32 ] [ حسین محمدنژاد ]


یک روز فرزندی که میخواسته انشا بنویسه ، از پدرش میپرسه پدر جان لطفا به من بگید سیاست یعنی‌ چه؟

پدرش فکر میکنه و میگه بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال از خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .

من حکومت هستم و همه چیز رو در خونه من تعیین می‌کنم ، مامانت جامعه است چون کار‌های خونه رو اون اداره میکنه ، کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه است چون از صبح تا شب کار میکنه و هیچی‌ نداره ،تو روشنفکری , چون داری درس میخونی و پسر فهمیده‌ای هستی‌ ،داداش کوچیکت هم دو سالش هست و از نسل آینده است .

امیدوارم که متوجه شده باشی‌ که منظورم چی‌ هست و فردا بتونی‌ بیشتر در این مورد فکر کنی‌ ...

پسر کوچولو فردا شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می‌پره ، میره به اتاق برادر کوچیکش و می‌بینه زیرش رو کثیف کرده و داره روی خرابی‌ دست و پا میزنه و میره تو اتاق خواب پدر و مادرش , می‌بینه پدر توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته . و هر کاری میکنه مادرش از خواب بیدار نمیشه ،میره تو اتاق کلفت شون که اون رو از بیدار کنه ، می‌بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و بعد میره و سر جاش می‌خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه .

فردا صبح پدرش از پسرش میپرسه ، پسرم فهمیدی سیاست چیست؟

پسرش میگه ، بله پدر دیشب فهمیدم که سیاست چی‌ هست . سیاست یعنی‌ اینکه حکومت ترتیب ملت فقیر و پا برهنه‌ رو میده در حالی‌ که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری میکنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه در حالی‌ که نسل آینده داره در خرابی‌ دست و پا میزنه ...

 

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 13:44 ] [ حسین محمدنژاد ]


آدمها عادت میکنند . .

به بودنها ، خندیدن ها ، خوش گذراندن کنار افرادی خاص ...
کافیست چند لحظه برایشان خاطره ی خوب بسازی ...
عادت میکنند به تکرار این خاطرات در کنارت
عادت میکنند به بودنت . . .

گاه میگویند دوستت دارم ، تو جدی نگیر . . .

آنها فقط عادت کرده اند ، جمله ای میگویند برای ماندنت
برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان . . .

عادت کرده اند . . .

همانطور که اگر بروی و تنهایشان بگذاری
بعد از مدتی عادت میکنند
به تنهایی ، به خندیدن بی تو
به ادامه دادن زندگی بدون حضورت . . .

آدمها عادت میکنند
همه ی دوستت دارم ها جدی نیست . . .

لااقل تو جدی نگیر . . . . . . . . .

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 13:42 ] [ حسین محمدنژاد ]


به نام خدا


موضوع انشاء :


" چرا ما یارانه می گیریم ؟ ؟ ؟ "

اسم من . . . است و در خانه وظیفه ام خرید نان و از اینجور کارهاست. حالا برای خودم مردی شده ام و دیگر می توانم کفش خودم را گره بزنم.

پدرم با اینکه در مدرسه کار می کند اما هر روز صبح مادرم به او می گوید " مگر به آن مرده شور خانه نمی روی؟ "

ما در خانه یک اتاق و یک سالن کوچک پذیرایی داریم که من، برادرم،خواهرم، پدر و مادرم در سالن می خوابیم ولی جای وسایل از ما بهتر است و برای خود اتاق جدا دارند.

پدرم از صبح تا ظهر در مدرسه کار می کند و بعد از آن با موتورسیکلت مسافرکشی می کند. او همیشه وقتی با مادرم دعوا می کند به او می گوید: " از صبح تا شب سگ دو می زنم تا یک لقمه نان کوفتی را واسه شکم صاب مرده شما آماده کنم اونوقت نمی تونم کپه مرگم رو بزارم"

من خیلی بزرگ شده ام اما هنوز نمی دانم پدرم در کدام مرده شور خانه ای سگ ها را می شورد!

راستش مادرم گاهی در آشپزخانه یواشکی گریه می کند و فکر می کند ما نمی فهمیم و همین که وارد آنجا می شویم شروع به وضو گرفتن می کند.

شب که می شود بعضی شب ها دور هم هی می خندیم و حرف می زنیم که بیشتر وقت ها به دعوا می کشد و پدرم باز هم به تخم و تلکه اش فحش های بدی می دهد.

سال قبل معلم گفت علم بهتر است یا ثروت و من گفتم ثروت. چون او معلم بود و پدر من نظافتچی. چون علی با سرویس به مدرسه می آید و من دهانم سرویس می شود تا به مدرسه بیایم.

من نوشتم ثروت بهتر است اما معلم گفت آدم باید شاکر باشد و نمی دانم آقای معلم هم مثل پدرم دستش با دندان سگ خون آمده است یا نه.

من نمی خواهم مثل پدرم بشوم می خواهم پول یارانه هایم را جمع کنم و یک مرده شور خانه بخرم.

تمام . . .

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 13:40 ] [ حسین محمدنژاد ]




ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 13:36 ] [ حسین محمدنژاد ]
   1      2      3      4      5      ...      38   >>

درباره وبلاگ

سال 1365 خورشید تابید ، باران بارید ، زمین لرزید ، زمان چرخید ، تا 18 خرداد از راه رسید ، و متولد شدم! در شهری مه آلود و بارانی ، که موج هایش بر ساحل وفا دارند ، و مرغان دریایی اش راه دریا را هرگز گم نمی کنند ... نام و نام خانوادگی : حسین محمدنژاد شغل : مهندس برق محل کار : شرکت برق منطقه ای
امکانات وب
تعداد بازدیدکنندگان: 354571

استخاره با قرآن

هدایت به بالا